
گفتم شاید بهتر باشه یه خبری از بهشت بگیرم اخه می گن اونجا خیلی چیزاست ولی تا حالا فکر کردید کیا به اونجا می رسن اخه من که نیستم.. پس خودتونو یه نگاه بندازید.

کمی در ایستگاه دنیا می ایستیم و ......
ستاره اي رو به جهانيان کرد گفت:
مقصدما خداست.کيست که با ما سفر کند؟
کيست که مي خواهد به عشق ابدي برسد؟
کيست که باور کند دنيا ايستگاهي جز براي گذشتن نيست ؟
قرنها گذشت اما جز اندک کمي از آدمها سوار بر قطار ابدي نشدن
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود
در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم ميشد.
قطار ميگذشت سبک مي شد
چون سبکي قانون خداست!
قطار هميطور حرکت ميکرد تا به بهشت رسيد.
ستاره دوباره صدا زد اينجا بهشت است!
هرکه مي خواهد پياده شود
اما ايستگاه آخر نيست.
مسافران بهشتي پياده شدند
اما قطار از ايستگاه بهشت هم گذشت.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما راز من همين بود هر که مرا مي خواهد
در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد
اما در ایستگاه آخر نه قطاری بود نه مسافری
بیایید من و شما لا اقل تا ایستگاه های آخر همسفر باشیم
روزی خدا هستی را قسمت می کرد
خدا گفت :
چیزی از من بخواهید .. هر چه باشد شما را خواهم داد .. سهمتان را از هستی خواهم داد .. زیرا خدا بسیار بخشنده است .
و هر که آمد چیزی خواست .. یکی بالی برای پریدن ..و دیگری پایی برای دویدن .. یکی جثه ای بزرگ خواست ..و آن یکی چشمانی تیز .. یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را .
در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت :
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا .
تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت رو به من بده .
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا گفت : آنکه با خود نوری دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد ، تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی .
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست، زیرا
از خدا جز خدا نباید خواست .
هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است .
