تبليغاتX
گذر ثانیه ها در گرو فاصله هاست
گذر ثانیه ها در گرو فاصله هاست

دهكده خالي ، در كنار آبگير ، تنها.... تنهای تنها......قطره اي از آب بركه ...

از تــــــــو که می نویسم
هم وزن را رعــــایت می کنـــــــم
هم قافیـــــــــــــه را
اگر خودتــــــــــــ هم پیشم می بودی
که دیگر همه چیـــــــــز
#ردیفـــــــــِ #ردیفــــــــــ می شد
Image

گــاهـــی؛
پـــــروانــه ها هــــم
اشـتـبــاه عـــاشـــــق مـی شـــونــــد ،
بـجـای شــــمــع
گــــرد ِ چـــراغــهای
بـــی احســـاس خـیـابـــان مـــی میـــرنـــد........
Image

اگٍر بیـٍـٍایٍـٍیٍ.........
ایٍـٍن خٍـٍـٍـٍوٍن ِ دٍل ،ٍخٍـٍـٍوٍرٍدنٍـٍـٍهٍا رٍا تٍـٍـٍـٍٍلافٍـیٍِ نٍمٍیـٍـٍـٍکٍنٍمٍ
آنٍقـٍـٍـٍـٍدٍر عٍاٍشٍٍقتـٍـٍـٍـٍـٍـٍ مٍیٍکٍنمٍٍ
کٍهـٍ دیٍـٍـٍگٍر نتـٍـٍـٍـٍوٍانٍـٍٍٍـٍی هٍـٍـٍـٍـٍرگٍـٍـٍز بـٍـٍـٍٍروٍٍی....... 
Image

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

میروم جایز نیست ....... رفتم . . .

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

چه حس غریبیست ۳ روز مانده ...

میم مثل اینکه میترسم اگر تو نباشی

با قلم سیاه

اگر دلت با من باشد؛

می خوانی

تک تک نت هایم را

با سپیدی های هرچند سیاه...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

I love you

عشق یعنی ؟؟؟

یه ستاره تو شبای بی ستاره و...        

عشق یعنی؟؟؟

یه غزل توی کلام بی قواره...

عشق یعنی؟؟؟

یه امید توی دلای پاره پاره...

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

دلم برای کسی تنگ است که اینجا می‌آید ودست ‌نوشته‌هایم را می‌خواند .

کسی که تنها ردپایش یک " .............." است و بس.

کسی که او را "....................." می‌نامم.

دلم برای او تنگ است که خدا به اندازه وسعتِ چشم‌های دریائیش باران می‌بارد.

برای او که دست‌هایم در دست‌هایش جوانه زد.

جای پایت را از دوردست ها احساس می کنم....

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

تصویر

خداوندا دستهایم خالی است
و دلم غرق در آرزوها
یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا کن
یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن..
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

زندگی را نفسی را ارزش فکر کردن نیست...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

....هنوزم دوسش دارم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |


آنکه ویران شده از یار، مرا می فهمد

وانکه تنها شده بسیار، مرا می فهمد!

چه بگویم، که چنان از تو فرو ریخته ام

که فقط ریزش آوار مرا می فهمد!

آنقدر بی کس و بی تکیه گه و بی یارم

که فقط شانه ی دیوار مرا می فهمد...!

من تمام غمم از "عشق" بپا خواست، ولی...

"عشق" انگار نه انگار مرا می فهمد!!!

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

چتر را می بندم و

دل را می گشایم:

_ که آسمان

 چه خوب

 پینه می دوزد دامن خیابان را

 و روح انسان را

چتر را می بندم

نم نم می خوانم

خیس تر از باران....!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

میتوان با یک گلیم کهنه هم

روز راشب کردو شب را روز کرد

میتوان با هیچ ساخت

می توان این بار هم

مهربانی را خدا را عشق را

با لبی خندان تر از یک شاخه گل

تفسیر کرد

میتوان بیرنگ بود

همچو آب چشمه ای پاک و زلال

میتوان این جمله را

در دفتری فرو نوشت

خوبی از هر چیز دیگر بهتر است

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

کنار برکه ی دلم نشستم
و نیامدی
دوباره در سکوت خود شکستم
و نیامدی
سوال کردم از خدا نشانه ی
خانه ی تو را
سکوت کرد و در سکوت
شکستم
و
نیامدی

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

 

گفتم: چشمم   ،  گفت: براهش ميدار


گفتم: جگرم   ،   گفت: پرآهش ميدار


گفتم: كه دلم  ،  گفت: چه در دل داري؟


گفتم: غم تو   ،   گفت: نگاهش ميدار

 

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

از شمال محدود است ، به آینده ای که نیست 
 
به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف ممات

 از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ

 گاهی اوقات شیرین

 مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ

شروع جنگ حیات

 مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور

 غروب عشق دیرین

این چه حدودیست ! آیا شنیده ای و میدانی ؟

 حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی

(کارو)

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

کودک قفس را بخش کرد/ ق....فس / قفس دو بخش شد / و پرنده آزاد گشت !

 نـالـه از درد مکن / آتشی را کـه در آن زیسته ای سـرد مکن /با غمش باز بمان /سرخ رو باش از این عشق و سر افراز بمان .

 ساکتم و تنها٬ و آرام هنوز هم لذت‌بخش ترین لحظه‌ها خواندن نوشته‌هایی‌ست که معنایشان را هنوز میدانم . 

 چه شور انگیز و خوب است سفر  گریز٬ پرواز  چه خوب است نبودن ! 

یادم افتاد از هفتم آسمان نديدمت و چه قدر دلم برايت تنگ شده من اگر نخواهم با روزهاي خدا صبوري كنم چه مي شود ؟ نمي داني چه قدر دلم گرفته سه ساعت است عقربه ها اسير يك اند !!! 

 بلاتكليفم مثل كتاب فراموش شده ای روی نيمكت يه پارک سوت كور كه باد ديوونه
نخونده ورقش مي زنه !!.....


دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟؟؟!!!!

دراز کشیدم بر خاک سیاه

تا باد های سرد بگذرند

خوابم برد

بیدار که شدم

مرده بودم ....

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

شب است اینجا

             شب است اینجا

              ودل چون موج می گوید

        به ساحل های تنهایی

وتو آرام جان دیگر، به دیدارم نمی آیی

    هوای دیدنت دارم

             هوای همچو گل بوئیدنت دارم

هوای نیمه شب بوسیدنت دارم

وتو نامهربان حتی.....  به رؤیایم نمی آیی...!

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

 

شايد تا حالا فهميده باشيد كه ادم ها ثانيه به ثانيه زندگيشون با اتفاقات خاصي روبرو هستند و اين اتفاقها تاثير بسزايي به روحيات شخص نويسنده وبلاگ ميگذاره . اميدوارم شاد و سرزنده باشيد     

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

 
تنها بهره من از گذشتن لحظات
نزدیکتر شدن به توست...!
 
از درویشی پرسیدند:
جمله ای بگو که
درلحظات شادی غمگین
ودرلحظات غم شادمان کند
گفت بگویید:
این لحظات هم
خواهد گذشت...!
عکس عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

      ...................................................................

http://canopusoheil.persiangig.ir/image/Lovely%20people/Smile.jpg

به راستی چه سخت است خندان نگهداشتن لبها در زمان گریستن قلبها


و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت فرساست


گذراندن روزهای تنهایی در حالی که تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد


اماچه شیرین است در خاموشی و خلوت به حال خود گریست

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

سِنت که بالا مي‌رود کلي دوستت دارم پيشت مانده، کلي دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسي نکرده‌اي و روي هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداري صندوقت را خالي کني.! صندوقت سنگين شده و نمي‌تواني با خودت بِکشي‌اش…
شروع مي‌کني به خرج کردنشان!




توي ميهماني اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتي

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌هاي قشنگ را نشانت داد

براي يکي يک دوستت دارم خرج مي‌کني براي يکي يک دلم برايت تنگ مي‌شود خرج مي‌کني! يک چقدر زيبايي يک با من مي‌ماني؟



بعد مي‌بيني آدم‌ها فاصله مي‌گيرند متهمت مي‌کنند به هيزي… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پيري و معرکه‌گيري…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبريز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را مي‌فهمند بدون اين‌که تو را به ياد بياورند



غريب است دوست داشتن.

و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛

به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بي رحم ‌تر.

تقصير از ما نيست؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

هيچ کس به اندازه ي دکتر شريعتي از دوست داشتن، زيبا نمي گويد...


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

رفتنم نزدیک است
مرگ من نزدیک است
مرگ من سایه وار
از پس من زمین را می کاود
مرگ من هم آغوشم
در بستر بیداری می خندد
مرگ من در پشت پنجره
در انتظار رسیدن می گرید
مرگ من ساده است
مرگ من سرخ است
مرگ من سرد است
مرگ من سرمست از من
آواز رسیدن می خواند
مرگ من در میخانه قلبم
شراب حسرت می نوشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من دست در دستم
کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست
تا آخر زمین گردش می کند



 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

باید که بررسی کنم...

زیاد...

آسمان کی و کجا ابری ابری ست؟

تا همانجا بروم سیر بگریم!

تا لبالب شود از اشک دو چشمم هر جوی

تا مگر باریکه ای از اشکم

برسد بر سر راه گذر محبوبم

تا بفهمد که زمانی که ز او من دورم

روز و شب از غم عشقش به چه حال و جورم

یا بداند اگر بارانی

ز سر ابر تمیزی به زمین ریخت

وجدانا

آن آب ز باران و خزانی و زمستانی نیست

اشک چشمان تر و خونی من می باشد

که به راهش جاریست...........

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این        

و خودم می دانم

که نکردم فکری،

که تأمّل ننمودم روزی،

ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران؟

.

.

ای صد افسوس که چون عمر گذشت    معنیش می فهمم

کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت:

کودکی بی حاصل،نوجوانی باطل،وقت پیری غافل

به زبانی دیگر:

کودکی در غفلت ،نوجوانی شهوت،در کهولت حسرت.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

 قاصدک ...

 شعر مرا از بر کن

 بنشین روی نسیمی

 که ز احساس برون می آید  

برو آن گوشه باغ

 سمت آن نرگس مست

 که ز تنهایی خود دلتنگ است

و بخوان در گوشش

و بگو باور کن  

یک نفر یاد تو را

 دمی از دل نبرد ...
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

و باز زندگی زیباست ...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

والنتاین مبارک...
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

 

از این دنیای پوچ  بی ارزش حیرون و سردر گم شدم ....

یا من خیلی کوچیکم یا دنیا خیلی بزرگتر از اونی شده که فکرشو میکردم...

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |

 
نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط رهگذر مهتاب (A-y)| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ